اینجا امنیت ممنوغه را
با چوبدستی و کلاه چتری
سر تمام پاسبانهای خیابانها گذاشته اند
تا مبادا اندیشه بشریت
از مرزهای سفید عابرانی که همیشه پیاده رفته اند ،
عبور کند .
اینجا زمین قباله سنگهای نشکن است
و پا های ما
تیر های ایستاده علائم توقف اند
یکشب در شهر جار زدند :
/ آآی مردم خوابیده !
یک نفر سالهاست بیدار است/
فردایش
پیش از چسباندن رسوایی اش بر پیشانی آفتاب
تپانچه تمام پاسبانها بوی فرو غلتیدن میداد
رفت از جهان هراس ،
دیگر تمام آینه ها
آبستن تو باد
دستهای تو
ییلاقی ترین جای جهانند
در دی های مکرر
با اعتمادی
که تو بر ریلهای کاغذ میرقصی
با آبی روسری ات
قطار قزاقها
علامت سرخ میشود
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .
روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.
که به هیچ زنده باد و مرده بادی نمی لرزی
خوشا به حال تو
که عشق را به چنگ و دندان نخواستی
دست ودلم خالی ست
اما سیرابت خواهم کرد
به باران ظهری که ابرهایش به تهدید هواشناسی
پشت آسمان را خالی کرده اند
خواهمت نواخت
تنت را میگویم
با نت های سکوت
در شبان به خون آغشته ی عهدی که
نوازش به چنگ است و بو سه به دندان
* * * * *
بگذار چکمه هایمان تا دلشان میخواهد در رویای تابستان
رژه بروند وسمفونی سیلی زمین را زمزمه کنند
از گلهای خیابان چه باک
( که پاهایمان به پاست )
بگذار کهکشان
شطرنج شب منجمان شود
و رادیو
تا دلش میخواهدار تولد اجرام آسمانی خبر دهد
همین فرداست
که اختر شناسی پیدا شود و
وجود زمین را هم در کهکشان انکار کند
آنوقت تمام روز نا مه ها
در صفحه نخست
با تیتر درشت رسوایمان خواهند کرد
حتی ترا
که خود را بیمه فال حافظ کرده ای
دیگر چه فرق میکند
کفر کفر است
چه تولد از حاصلجمع مصلحتی دو اندیشه در تفریق عشق
و چه تیر باران حنجره با دشنام سکوت
در عصر حراج انسان
کفر همین است
نخستین نشانه های حیات
نخستین نشانه های مرگ
نخستین واژه هایی که نمیتوان لحنشان را ازیاد برد
و پاسخ داد :
ما در آن هنگام در اتاق دیگری بودیم
نخستین نشانه های عشق
با واقعه کوچک ونا منتظر پدیدار میشود
با واقعه ای در لحظه های بیشمار تنهایی
واقعه ای که در آن بیدرنگ باید از جا بلند شد
نخستین نشانه های فراق اما....
گاه صدایی میشنویم
حرفی
و خش خش اطمینان بخشی
که سرشارمان میکندکسی در ما
مدام خود را میافریند
کسی که
خدا را زندگی میکند
گم میکنم تو را
وشب از نو می نویسمت
از نو درخت
از نو در آینه می نشانمت
هی کوچه های رفته را بر میگردم
هی حرفهای گفته را
تاکی ٬ کجا ٬ حرفی شبیه اینکه
من هم ترا ............
/ من هم ترا / می شوم
با قطره قطر ه ی بارانی که شبانه
که بی چتر ....
خیس از سپیده به خانه میرسم
روی سپیدی کاغذ نشسته ای
روشنتر از همیشه
خوانا تر از .........

